تبليغاتX
بصيرت
بصيرت ايراني
 

۳ دی ۱۳۹۰

دیشب بی خوابی به سرم زده بود اساسی. چی کار کنم، چی کار نکنم، گفتم یک تماسی با «اوباما» برقرار کنم، اما از شانس چیز ما، گوشی این نفله، روی پیغامگیر بود؛

- به صندوق پیام های صوتی من بدبخت بیچاره قرومساخ خوش آمدید. از اینکه فعلا دستم بند است، متاسفم؛ عجالتا برای رکب خوردن از جمهوری اسلامی، متاثر از بیداری اسلامی، عدد یک، برای فرو کردن گاز فلفل در چشم معترضین نظام سلطه، عدد دو، برای شنیدن آهنگ پیشواز «من هواپیمامو می خوام»، عدد سه، برای عزاداری به مناسبت سالگرد ۹ دی، عدد چهار، و برای گند زدن به ابرقدرتی آمریکا با ذکر «صد رحمت به بوش»، عدد پنج را فشار دهید.

وقتی دیدم همچین است، گفتم؛ گور بابای اوباما! بعد در دلم گفتم؛ چیز در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم! القصه! به ذهنم رسید یک حال و احوالی از «ممد تمدن» بگیرم؛

- با عرض پوزش در حال حاضر برای جواب دادن به زنگ شما، پیش شرط هایی دارم! برای دست دادن به نااهلان و نامحرمان در ایتالیا، عدد وان، برای تکذیب پول گرفتن از ملک عبدالله، همان عدد وان، برای تردید داشتن درباره همه چیز، عدد توو، برای علاقه به شرکت در انتخابات، اما در عین حال تحریم انتخابات، عدد تیری یا ایلِوِن یا هم اینکه توئِل، برای رابطه زیرزیرکی با جریان انحرافی، عدد فُر، برای ادا و اطوار درآوردن برای نظام، عدد فایو، و برای شنیدن صدای دشمن از اردوگاه اصلاح طلبان، عدد سیکس را فشار دهید. در غیر این صورت، با فشار دادن کلید مربع، منتظر تصمیم من برای رفع تردید در زمینه برداشتن گوشی باشید.

ما را می گویی! شاکی از این اوضاع، گفتیم زنگ بزنیم به بعضی ها، ببینیم آخه این چه وضعشه؟!

- به سیستم پیغامگیر ما(دامت برکاته!) خوش آمدید. برای عبور از بحران، عدد یک، مطلع شدن از کمک های امام به من در جریان فتح خرمشهر، عدد دو، برای شنیدن همان مواضعی که قبلا در نمازجمعه گرفته بودم، عدد سه، برای بلوتوث خواب دیشبم، عدد چهار، پول دادن به محافظ ها، عدد پنج، پی بردن به بی بصیرتی خودتان، عدد شش، وقف دانشگاه آزاد، عدد هفت، اینکه من قبلا گفته بودم این چیزها رو، عدد هشت، پیدا کردن چیزی در این دنیا به نام خانواده ما، عدد نه، به نام شما زدن آن، توسط خودم، عدد ده، نگرانی از خطر تفرقه نیروهای انقلاب، عدد یازده، تکرار همان مواضعی که قبلا در نمازجمعه گرفتم، عدد دوازده، آپ کردن دوباره نامه سرگشاده در سایت، عدد سیزده، خوردن ساندویچ، همراه با «ف. ه» در خیابان انقلاب، عدد چهارده و…

از اونجا رونده، از اینجا مونده، گفتیم یک تماسی با همین مدیر مسئول کیهان بگیریم، ببینیم ایشون در جریان هست یا نه؟!

- به سیستم پیامگیر صوتی من خوش آمدید. برای باخبر شدن از جزئیات اوضاع دنیا در ۱۵۰ سال آینده، عدد پنج، برای پیش بینی نتایج هر انتخاباتی، کلا(!) عدد چهار، برای دادن اطلاعات به خبرنگاران کیهان، عدد سه، برای شنیدن جوک آخر «گفت و شنود» روزنامه فردا، عدد دو، برای دیدن نیمه پنهان دشمنان، عدد یک، برای توبه و بازگشت به دامن نظام، عدد صفر، برای تاسف خوردن به خاطر عدم درج ثواب بازجویی در نظام مقدس جمهوری اسلامی، عدد منفی یک، برای…

*** *** ***

همون نصف شبی از خانه زدم بیرون و با اولین توله شیری که سر راه دیدم، نشستم درد دل. به این شیر نوجوان گفتم: چی شده که راه به راه، ما داریم شیر می بینیم؟! نه به اونکه داشت چیزتون منقرض می شد، نه به اینکه حالا دارین گله به گله جلوی چشم مون مانور می دین؟! این بچه شیر به من گفت: اگه آمریکا به مخیله اش هم حمله به ایران خطور کند، ما گربه ها هم برای دشمن، شیر می شویم!! من به او گفتم: «آن یکی شیری است اندر بادیه، این یکی شیری است اندر بادیه؛ آن یکی شیری است که آدم می خورد، این یکی شیری است که آدم، می خورد»، حالا تو کدومشی؟! که این شیر، از این سئوال من ناراحت شد و رفت! من هم برگشتم خانه و دوباره شماره اوباما رو گرفتم:

اوباما: بفرمایین!

من: سلام. من RQ170 هستم!

اوباما: تو الان کجایی بی معرفت؟!

من: پیش شهاب ۳ هستم. جای شما خالی!

اوباما: تو چرا قبل از اینکه به دام ایرانی ها بیفتی، خودکشی نکردی؟!

من: آخه در اسلام و جمهوری اسلامی، خودکشی حرامه! فعلا دیگه حال ندارم؛ به «زنبیل»، سلام برسون، بگو؛ پشت چیزش رو دید، منو هم می بینه!! راستی! شهاب ۳ باهات یه کار واجب داره…

***

نالوطی، قطع کرد!

روزنامه کیهان/ ۴ دی ۱۳۹۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 18:24  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

صد رحمت خدا بر بدکاره های اروپایی و آمریکایی
قربون مظلومیتت برم امام حسین که امروز بیشتر از هر زمان دیگری مظلومی یه عده عزاداریه تورو با جشنهای عروسی و پارتی اشتباه می گیرن
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:17  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

واقعا نمی دونم چی بنویسم و چجوری شروع کنم

چون نه وقت دارم نه حوصله که دیگه از کسی انتقاد کنم همه دوستانم هم میدونن دیگه کمتر میرسم تو وبلاگم مطلب بزارم ولی مسئله ای که برای روزنامه ایران پیش اومد مسئله ای نیست که بشه بسادگی از کنار اون رد شد نمیدونم چرا این مسئله ساده که وقتی خانواده ای هزارتا دشمن مثل گرگ درنده دارن نباید بین خودشون اختلاف و دعوا باشه رو بعضی از دوستان مسئول متوجه نمیشن. در روزهایی که دشمن خونخوارمون بیشتر از همیشه به کشور ما با تمام توانش می تازه و از هر حربه ای اعم از آژانس هسته ای و حقوق بشر و طرح ترور سفیر عربستان در آمریکا و تهدید به حمله ایران و طراحی بازی حمله به تهران و ....سعی در ضربه زدن به ایران اسلامی داره خودمون با دست خودمون فضای آرام کشور رو ملتهب کنیم و کارهایی بدور از عقل و منطق انجام دهیم. بیشتر از همه نگران رهبر عزیزمون حضرت آیت ا...امام خامنه ای هستم که چه خون دلی از دست این مسئولین می خورن  هربار تو هر فرصتی اونارو به اتحاد و خدمتگزاری برای مردم دعوت می کنن و اونا هم تو هر فرصتی سعی میکنن به همدیگه چنگ و دندون نشون بدن و برای همدیگر خط و نشون بکشن

مسئله روزنامه مردمی ایران رو تنها و تنها از نظر برخورد سخت افزاری که با این مسئله شد بررسی می کنم و گرنه از نظر حقوقی و اینکه اصلا این روزنامه چه تخلفی مرتکب شده در صلاحیت من نیست.

واقعا ریختن چند ده ماشین پلیس و حمله ور شدن به چند خبرنگار دختر و پسر و دستگیر کردن و درگیر شدن با اونها در چه مکتب قانونی و یا انسانی و یا هرچیزی که دوستان ما در دادستانی  می فرمایند توجیه پذیر است. با دیدن تصاویر حمله به روزنامه ایران یاد برنامه شوک افتادم که سرهنگ اگاهی از ۲ بار آزادی دو سارق مسلح و آدم ربا خبر می داد و این امر رو رافت اسلامی توجیه می کرد حالا چطور شده در سیستم قضایی که با رافت اسلامی ۲بار به سارقان مسلح حکم آزادی می دهد در برابر چند خبرنگار فرهنگی جوان و متعهد چنین شدت عملی به خرج می دهد یادم می یاد روزنامه اعتماد ملی چند ماه عملیات روانی مسموم خود رو ادامه داد تا مسئولین قضایی به خود زحمت بستن این روزنامه رو دادن ولی حالا چطور شده که با روزنامه ایران با آن سابقه روشن در حمایت از انقلاب و اسلام اینچنین به چنگ و دندان نشان دادن روی آورده اند.

ما و تمامی کسانی که دلمان برای جمهوری اسلامی ایران می تپد اینچنین اقدامات بی خردانه و تنش آفرین  و سیاسی که تنها خوراک رسانه های غربی و صهیونیستی را فراهم می کند به شدت محکوم می کنیم.

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:33  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

سلام خدمت همه دوستان عزیز و با بصیرت

پریروزا میخواستم سوار مترو بشم دیدم بلندگوی اونجا میگه مسافران محترم هنگام سوار شدن قطار از دربهای قطار فاصله بگیرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیش خودم فکر کردم این مسئول بلندگو پیش خودش یه بار دوره نکرده که بابا چی دارم میخونم برا مردم

چند روز پیش از جلو به مدرسه ای رد میشدم پلاکارد  زده بودن که آغاز شکوهمند سال تحصیلی را به دانش آموزان محترم تبریک می گوییم

هرچی نشستم فکر کردم که شکوهمندیش کجاشه چیزی سر درنیاوردم چه از زمانهایی که درس میخوندم و چه حالا که درس میدم شکوهی در این امر نمی بینم البته هرکسی از ظن خود شد یار من

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:26  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

واقعا نمیتونم خوشحالیمو از
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 17:58  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

با عرض سلام و تبریک اعیاد شعبانیه خدمت همه دوستان

هفته پیش خواستم این پستو بنویسم ولی وقت نکردم الان تازه یه وقت کوچولو پیدا کردم

 هفته پیش برای اولین بار مراقب کنکور بودم تجربه خوبی بود ولی خسته کننده حدود ۴ ساعت سرپا بودن خیلی خسته کننده و کسل کننده بود ولی چندتا خاطره تلخ و شیرین از بچه ها اتفاق افتاد که گفتم برا شما هم بازگو کنم.

کنکور روز ۵شنبه مصادف با عید مبعث گروه ریاضی ساعت شروع کنکور ۸ صبح مکان دانشگاه شمسی پور

نمیدونم چرا مسئول سالن ما که به کار مراقبا نظارت میکرد بسیار سختگیری و شدت عمل بیهوده نشون میداد و به سختی به داوطلبا اجازه میداد که برای دستشویی به بیرون از جلسه بروند و این خیلی ما مراقبا و داوطلبا رو اذیت میکرد خلاصش کنم که ادم جوگیری بود و فکر میکرد مسئول حفاظت ازمون سازمان جاسوسیه امریکا شده

یکی از داوطلبا منو صدا زد و گفت ببین میخوام صادقانه بهت بگم که نگی دروغ گفتم من میخوام برم سیگار بکشم مغزم نمیشکه     من که از تعجب نمیدونستم چی بگم  یه لحظه مکث کردم و تو ذهنم فکر کردم که یه بچه متولد ۷۲ اونقدر معتاد سیگاره که نمی تونه چند ساعت تحمل کنه . ولی بعدش کلی تو دلم به صداقتش خندیدم

اخر جلسه یکی از داوطلبا اومد گفت  اقا خیلی مردی خیلی خوبی و کلی تعریف دیگه  دیدم چه عجب یکی فرق مارو با بقیه تشخیص داد

روز اخر کنکور که مربوط به گروه علوم انسانی بود باز یکی از داوطلبا منو صدا زد و گفت میشه برگمو بدم بیرون و منم گفتم که نه باید تا انتهای کنکور سر جلسه بمونی با ناراحتی بسیار به من گفت اخه من یه مشگلی دارم که باید برم و بعد ادامه داد که پدرم فوت کرده و امروز مراسم خاکسپاریه و من باید برم و الان سر جلسه کنکور اصلا تمرکز ندارم

بسیار ناراحت شدم و ته دلم بغض کردمنمیدونستم چی جواب بدم بدیش این بودکه به هرکی بگی کسی باور نمیکنه همونطور که مسئول سالن باور نکرد و به من گفت بهش بکو تو که راست میگی

ولی کاملا از حالت اون داوطلب که اصلا تو حال خودش نبود این قضیه روشن بود امیدوارم برا هیچ کسی یه همچین اتفاقای ناگواری نیفته به حق امام زمان

خلاصه این ۳ روز کنکور هم تموم شد امیدوارم همه دانشجویان و داوطلبان در تمام مراحل زندگی شون موفق و پیروز باشند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 9:50  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

با سلام مجدد خدمت همه دوستان

الان که رفتم بیرون سوار تاکسی شدم راننده محترم یک داستان از همین امروز تعریف کرد که خیلی تاسف انگیز بود البته برا کسایی که تو وجودشون حتی یک ذره غیرت و انصاف وجود داشته باشه  و منم گفتم به بهانه طرح امنیت اخلاقی که الان در تهران در حال اجراست این ماجرا رو بنویسم تا همه شما دوستان عزیز و دلسوز به عمق فاجعه و شدت وقاحت عده ای خدا نشناس و بی دین در جامعه بیش از پیش پی ببرید و متوجه مسئولیت سنگینی که بر دوش همه ماست باشید داستان از این قرار بود :

یک تاکسی پراید. یک سرنشین خانم در جلو کنار راننده و یک سرنشین خانم در صندلی عقب. خانم جلویی تقریبا بی حجاب و خانم محترم عقب محجبه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 13:3  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

با سلام خدمت همه دوستان خودم

يه مدت طولاني نبودم و از اين بابت هم شرمندم هم اينكه ناراحت چون‌كه بسياري از مواقع اتفاقاتي افتاد كه خواستم منم مثل ساير دوستان بنوسيم ولي فرصت دست نمي‌داد به هر حال اميدوارم از اين به بعد بتونم بيشتر به وظايفم به عنوان يه افسر جنگ نرم عمل كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:32  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

سلام دوستان عزيز در محيط سايبري

اميدوارم حال همتون خوب باشه

يه مدت يه كاري برام پيش اومده كه اصلا وقت نمي كنم بيام و به روز بشم 

با اينكه يه دنيا حرف دارم برا همتون با اينكه ارزوم بود كه اين اتفاق برام بيفته و بيام براتون تعريف كنم ولي الان اونقدر استرس دارم كه نمي تونم دست به قلم بشم و خاطرات قشنگي كه از ادريبهشت تا الان برام  اتفاق افتاد رو بنويسم

دعام كنين از اين امتحان سربلند بيرون بيام تا بعد همه جريان رو براي همه دوستان عزيز تعريف كنم

دوستتون دارم دعا يادتون نره 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:5  توسط سيد محمد امين تقوي  | 

عمو ميشه اينو برام ببندي

 

ساعت پنج و نيم شيش شب بود(دوشب قبل از انتخابات) داشتم از هفت حوض به سمت خونمون تو گلبرگ شرقي پياده راه مي رفتم و تو فكر خودم بودم، صداي يه كودك منو به خودم آورد:  عمو ميشه اينو برام ببندي 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 22:54  توسط سيد محمد امين تقوي  |